وبلاگ بچه های سقزوبلاگ بچه های سقز، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

وبلاگ بچه های شهرستان سقز

غول کج دست

1404/6/10 13:54
312 بازدید
اشتراک گذاری

غول کج دست

غول کج دست

یکی بود یکی نبود. یک غول بود که توی جنگل کاج بود. دستش کج بود. راه که می‏رفت، دست کجش می‏رفت توی دکان غول‏ها. یواشکی یه چیزی را کِش می‏رفت و به جایش یه میوه ‏ی کاج می‏گذاشت.

غول‏ها هر روز می‏دیدند که دکانشان خالی می‏شود. کم کم پر از میوه ‏ی کاج می‏شود. قایم شدند و فهمیدند، کار غول دست کج است. به دست کج گفتند: «یا کجت را درست کن، یا از اینجا برو!»

امّا دست کج هر کار کرد، کجش صاف نشد.

غول ها هم گفتند: «برو از جنگل کاج بیرون!»

دست کج از جنگل کاج رفت بیرون و آمد تو شهر آدم‏ها. گفت: «وای حالا چه‏ کار کنم، کجا برم؟» که  دید توی شهر چه برو بیایی است. همه دارند عیدی می‏خرند. شنید که همه منتظر عمو نوروزند.

دست کج خوشش شد. با خودش گفت: «حالا بلدم چه جوری خودم را تو خونه‏ ها جا بکنم.»

دست کج رفت جلوتر. رسید به خانه‏ ی یک پیرزن. پیرزن داشت تند و تند اتاق را جارو می‏کرد.

دست کج خوش‏حال و خندان در زد: «تاق توق، تالاق تولوق.»

پیرزن از جا پرید. قلبش را گرفت. ترسید. گفت: «کیه؟ یواش‏تر! در را از جا کندی، کی هستی؟» 

غول با صدای غولیش گفت: «سلام، منم عمو نوروز. در را واکن!»

پیرزن گوش‏هایش را گرفت و گفت: «گوشم پاره شد. این صدای غوله یا صدای آدمیزاد؟»

غول صدایش را نازک  کرد و گفت: «معلومه که صدای آدمیزاده. فقط گلوش از سرما گرفته. در را واکن بیام تو! منم عمو نوروز.»

پیرزن با خودش گفت: «آهان! آخی عمو نوروز سرما خورده، گلوش گرفته.» و رفت در را باز کند. امّا یکهو فکری کرد. انگشت‏هایش را یکی یکی شمرد. حساب کتابی کرد و گفت: «ولی هنوز دو روز مانده به عید نوروز.»

غول تندی گفت: «آره خب. گفتم زودتر بیام، یکهو خوابت نبرد.»

پیرزن گفت: «اگه راست می‏گی، دستت را از زیر در نشون بده!»

غول هم دستش را نشان داد.

خاله پیرزن پرید عقب و گفت: «وای! تو که دستت کجه؟»

غول ترسید و گفت: «دست من کجه! کی می‏گه کجه؟»

پیرزن عصایش را کوبید به در و گفت: «من می‏گم کجه! برو تا با این عصام نزدم تو مخت!»

غول دست کج بیش‏تر ترسید. آمد فرار کند، افتاد زمین و دستش شکست. نعره‏اش به هوا رفت.

-آخ مُردم از درد، کمک! دستم را درست کن خاله پیرزن!

پیرزن گفت: «باشه. دستت را درست می‏کنم، به شرطی که برگردی خونه ‏ات. باشه؟‏»

غول دست کج با گریه گفت: «باشه.»

پیرزن، دست غول را برایش درست کرد. غول که  دید دیگر دستش نه درد می‏کند و نه کج است، خوش‏حال شد و برگشت توی جنگل کاجش.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)