وبلاگ بچه های سقزوبلاگ بچه های سقز، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

وبلاگ بچه های شهرستان سقز

قصه آموزنده‌ی الاغ سواددار

روزی بود و روزگاری بود. یک روز در زمان خسرو انوشیروان میان گروهی از مردم گفتگویی پیدا شد و باهم زدوخورد کردند. وقتی آن‌ها را به دیوان عدالت بردند معلوم شد دو نفر باهم اختلاف داشته‌اند و یکی از آن‌ها دیگری را کتک زده، آن‌وقت چند نفر از دوستان به کمک آن‌یکی آمده‌اند، چند نفر هم به کمک این‌یکی و دعوای بزرگی پیدا شده. در حضور انوشیروان از کسی که باعث دعوا شده بود برسیدند: «چرا این مرد را کتک زدی؟» جواب داد: «این مرد به من ظلم کرده بود، مال مرا خورده بود، من هم او را زدم.» گفتند: «به تو ظلم کرده بود خوب بود شکایت می‌کردی و حق خود را می‌گرفتی نه اینکه خودت با او دعو...
10 شهريور 1404

قصه آموزنده‌ی سه دزد حریص

روزی بود و روزگاری بود. سه نفر دزد بودند که باهم شریک شده بودند و در دزدیدن مال مردم باهم کمک می‌کردند و باهم می‌خوردند. مثل بیشتر دزدها و جیب‌برها که دسته‌بندی دارند و حیله‌هایی به کار می‌برند تا چیزی از مال مردم بدزدند، آن‌ها هم در شهر کوچکی که زندگی می‌کردند دسته‌ای تشکیل داده بودند و بعضی از کارهایشان این بود که در کوچه‌ها مواظب مردم می‌شدند تا ببینند چه کسی پول زیادی همراه دارد. وقتی کسی چیزی می‌خرید و بقیه پولش را در جیب می‌گذاشت آن شخص را نشان می‌کردند دنبالش می‌رفتند تا به کوچه خلوتی برسد. آن‌وقت یکی از دزدها می‌رفت جلو آن شخص و محکم به او تنه می&z...
10 شهريور 1404
1