غول کج دست
غول کج دست یکی بود یکی نبود. یک غول بود که توی جنگل کاج بود. دستش کج بود. راه که میرفت، دست کجش میرفت توی دکان غولها. یواشکی یه چیزی را کِش میرفت و به جایش یه میوه ی کاج میگذاشت. غولها هر روز میدیدند که دکانشان خالی میشود. کم کم پر از میوه ی کاج میشود. قایم شدند و فهمیدند، کار غول دست کج است. به دست کج گفتند: «یا کجت را درست کن، یا از اینجا برو!» امّا دست کج هر کار کرد، کجش صاف نشد. غول ها هم گفتند: «برو از جنگل کاج بیرون!» دست کج از جنگل کاج رفت بیرون و آمد تو شهر آدمها. گفت: «وای حالا چه کار کنم، کجا برم؟» که ...


