غول کج دست
غول کج دست

یکی بود یکی نبود. یک غول بود که توی جنگل کاج بود. دستش کج بود. راه که میرفت، دست کجش میرفت توی دکان غولها. یواشکی یه چیزی را کِش میرفت و به جایش یه میوه ی کاج میگذاشت.
غولها هر روز میدیدند که دکانشان خالی میشود. کم کم پر از میوه ی کاج میشود. قایم شدند و فهمیدند، کار غول دست کج است. به دست کج گفتند: «یا کجت را درست کن، یا از اینجا برو!»
امّا دست کج هر کار کرد، کجش صاف نشد.
غول ها هم گفتند: «برو از جنگل کاج بیرون!»
دست کج از جنگل کاج رفت بیرون و آمد تو شهر آدمها. گفت: «وای حالا چه کار کنم، کجا برم؟» که دید توی شهر چه برو بیایی است. همه دارند عیدی میخرند. شنید که همه منتظر عمو نوروزند.
دست کج خوشش شد. با خودش گفت: «حالا بلدم چه جوری خودم را تو خونه ها جا بکنم.»
دست کج رفت جلوتر. رسید به خانه ی یک پیرزن. پیرزن داشت تند و تند اتاق را جارو میکرد.
دست کج خوشحال و خندان در زد: «تاق توق، تالاق تولوق.»
پیرزن از جا پرید. قلبش را گرفت. ترسید. گفت: «کیه؟ یواشتر! در را از جا کندی، کی هستی؟»
غول با صدای غولیش گفت: «سلام، منم عمو نوروز. در را واکن!»
پیرزن گوشهایش را گرفت و گفت: «گوشم پاره شد. این صدای غوله یا صدای آدمیزاد؟»
غول صدایش را نازک کرد و گفت: «معلومه که صدای آدمیزاده. فقط گلوش از سرما گرفته. در را واکن بیام تو! منم عمو نوروز.»
پیرزن با خودش گفت: «آهان! آخی عمو نوروز سرما خورده، گلوش گرفته.» و رفت در را باز کند. امّا یکهو فکری کرد. انگشتهایش را یکی یکی شمرد. حساب کتابی کرد و گفت: «ولی هنوز دو روز مانده به عید نوروز.»
غول تندی گفت: «آره خب. گفتم زودتر بیام، یکهو خوابت نبرد.»
پیرزن گفت: «اگه راست میگی، دستت را از زیر در نشون بده!»
غول هم دستش را نشان داد.
خاله پیرزن پرید عقب و گفت: «وای! تو که دستت کجه؟»
غول ترسید و گفت: «دست من کجه! کی میگه کجه؟»
پیرزن عصایش را کوبید به در و گفت: «من میگم کجه! برو تا با این عصام نزدم تو مخت!»
غول دست کج بیشتر ترسید. آمد فرار کند، افتاد زمین و دستش شکست. نعرهاش به هوا رفت.
-آخ مُردم از درد، کمک! دستم را درست کن خاله پیرزن!
پیرزن گفت: «باشه. دستت را درست میکنم، به شرطی که برگردی خونه ات. باشه؟»
غول دست کج با گریه گفت: «باشه.»
پیرزن، دست غول را برایش درست کرد. غول که دید دیگر دستش نه درد میکند و نه کج است، خوشحال شد و برگشت توی جنگل کاجش.


غول کج دست 