وبلاگ بچه های سقزوبلاگ بچه های سقز، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

وبلاگ بچه های شهرستان سقز

به وبلاگ بچه های شهرستان سقز خوش آمدید

هری پاتر و سنگ جادو

خانواده‌ی آقای «دورسای» در انگلستان زندگی می‌کردند. آن‌ها تنها یک فرزند به نام «دادلی» داشتند که بسیار شیطان و جیغ‌جیغو بود. خانواده‌ی دورسای از جادوگری و افسون اصلاً خوششان نمی‌آمد و هیچ صحبتی درباره‌ی این مسائل نمی‌کردند. یک روز صبح، هنگامی‌که آقای دورسای آماده‌ی رفتن به محل کار خود شد، یک گربه را دید که روی دیوار حیاط نشسته و به او خیره نگاه می‌کرد. همچنین در خیابان افرادی را دید که لباس‌های عجیب‌وغریب پوشیده و شنل به دوش انداخته بودند و جغدهای زیادی که در آسمان پرواز می‌کردند. همه‌ی آن‌ها نشانگر ا...
28 شهريور 1404

ابر کوچولو و مامانش

ابر کوچولو، ناراحت بود. رفت پیش مامان ابر. مامان ابر گفت: چی شده؟ باز با ابرهای دیگر دعوایت شده؟ ابر کوچولو گفت: نه! با باد دعوایم شده است. هی مرا هُل می دهد و میزند به ابرهای دیگر. مامان ابر خندید و گفت: باد دوست ماست. مگر تو دوست نداری باران شوی؟ چشم های ابر کوچولو برق زد. آرزو داشت باران شود. برود روی زمین. گل های کوچولو را آب بدهد. با قطره های توی رودخانه همبازی شود. ابر کوچولو گفت: دوست دارم باران شوم. مامان ابر گفت: او، تو و ابرهای دیگر را به طرف همدیگر هُل می دهد تا رعد و برق شود. رعد و برق هم که بشود شما باران می شوید. ابر کوچولو گفت: چه خوب! در همین وقت سر و کله باد پیدا شد. با دیدن ابر کوچولو و ما...
28 شهريور 1404

دختر خنده رو و موش زبل

یکی بود، یکی نبود. دختری بود که شبیه هیچ کس نبود. او روی سرش اصلا مو نداشت. اما یک کله گرد و قشنگ داشت. دخترک خیلی کم می خندید، اما وقتی می خندید، چهار تا پروانه رنگارنگ، بال بال زنان می آمدند و خنده اش را تماشا می کردند. یک روز، دخترک، موش زبلی را دید که یک سیب را قل قل هول می داد تا به لانه اش ببرد. سیب قل می خورد و این طرف می رفت. بعد قل می خورد و آن طرف می رفت. موشی، دنبال سیب این طرف می دوید و بعد هم آن طرف می دوید. دخترک از کارهای موشی آنقدر خندید آنقدر خندید که ده تا پروانه آمدند و خنده اش را تماشا کردند! موشی صدای خنده دخترک را شنید و به او نگاه کرد: «وای! چه دختر قشنگی!» بعد برای اینکه بتواند دخترک را بهت...
28 شهريور 1404

دوشیزه مالین

در روزگاران گذشته پادشاهی پسری داشت که به خواستگاری دختر پادشاه پرقدرتی رفت. نام این دختر دوشیزه مالین بود و زیبایی شگفت‌آوری داشت. پدر دختر قول داده‌بود که دخترش را به جوانی دیگر بدهد، بنابراین درخواست این پسر را رد کرد. با وجود این، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که حاضر به چشم‌پوشی از هم نبودند. دوشیزه مالین به پدر گفت: «من نه می‌خواهم و نه می‌توانم کس دیگر را به شوهری بپذیریم.» پدر از سخن سخت دختر برآشفت و دستور داد برج بلند تاریکی بسازند که نه نور ماه و نه پرتو خورشید را در آن راه بود و چون کار ساختن برج به پایان رسید به دختر گفت: «تو مدت هفت سال را در این برج می‌مانی و سپس می‌...
10 شهريور 1404

حکایت ابو سعید

ابوسعید را گفتند : کسى را مى ‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى ‏رود. شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند. گفتند : فلان کس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد. گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود. گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست. مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد. ...
10 شهريور 1404

حکایت جوان عاشق

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای ف...
10 شهريور 1404

غول کج دست

غول کج دست یکی بود یکی نبود. یک غول بود که توی جنگل کاج بود. دستش کج بود. راه که می‏رفت، دست کجش می‏رفت توی دکان غول‏ها. یواشکی یه چیزی را کِش می‏رفت و به جایش یه میوه ‏ی کاج می‏گذاشت. غول‏ها هر روز می‏دیدند که دکانشان خالی می‏شود. کم کم پر از میوه ‏ی کاج می‏شود. قایم شدند و فهمیدند، کار غول دست کج است. به دست کج گفتند: «یا کجت را درست کن، یا از اینجا برو!» امّا دست کج هر کار کرد، کجش صاف نشد. غول ها هم گفتند: «برو از جنگل کاج بیرون!» دست کج از جنگل کاج رفت بیرون و آمد تو شهر آدم‏ها. گفت: «وای حالا چه‏ کار کنم، کجا برم؟» که ...
10 شهريور 1404

قصه آموزنده‌ی الاغ سواددار

روزی بود و روزگاری بود. یک روز در زمان خسرو انوشیروان میان گروهی از مردم گفتگویی پیدا شد و باهم زدوخورد کردند. وقتی آن‌ها را به دیوان عدالت بردند معلوم شد دو نفر باهم اختلاف داشته‌اند و یکی از آن‌ها دیگری را کتک زده، آن‌وقت چند نفر از دوستان به کمک آن‌یکی آمده‌اند، چند نفر هم به کمک این‌یکی و دعوای بزرگی پیدا شده. در حضور انوشیروان از کسی که باعث دعوا شده بود برسیدند: «چرا این مرد را کتک زدی؟» جواب داد: «این مرد به من ظلم کرده بود، مال مرا خورده بود، من هم او را زدم.» گفتند: «به تو ظلم کرده بود خوب بود شکایت می‌کردی و حق خود را می‌گرفتی نه اینکه خودت با او دعو...
10 شهريور 1404

قصه آموزنده‌ی سه دزد حریص

روزی بود و روزگاری بود. سه نفر دزد بودند که باهم شریک شده بودند و در دزدیدن مال مردم باهم کمک می‌کردند و باهم می‌خوردند. مثل بیشتر دزدها و جیب‌برها که دسته‌بندی دارند و حیله‌هایی به کار می‌برند تا چیزی از مال مردم بدزدند، آن‌ها هم در شهر کوچکی که زندگی می‌کردند دسته‌ای تشکیل داده بودند و بعضی از کارهایشان این بود که در کوچه‌ها مواظب مردم می‌شدند تا ببینند چه کسی پول زیادی همراه دارد. وقتی کسی چیزی می‌خرید و بقیه پولش را در جیب می‌گذاشت آن شخص را نشان می‌کردند دنبالش می‌رفتند تا به کوچه خلوتی برسد. آن‌وقت یکی از دزدها می‌رفت جلو آن شخص و محکم به او تنه می&z...
10 شهريور 1404